زبانحال حضرت زهرا در شهادت پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
برخـیـز از بـسـتر بیا پیغـمبری کن برخیز و زهرا را بجایت بستری کن برخـیز از بـسـتر که غم با ما نماند برخـیـز بـابـا جان عـلی تنهـا نمـاند در بـسـتـرت اُفـتـادهای فـریاد کردم بابا مخـواه امـروز دشـمنشاد گردم آهی کـشـیدم پیـشِ تو جـبـریل اُفـتاد نـالـیـدم از حـال تو مـیـکـائـیل اُفتاد دستم به رویت خورد خیلی داغ بودی خـیلی برای محـسنم مشتـقـاق بودی کـمتر تـقـلا کن نیـافـتـم در کـنـارت این چشم را وا کن نیافتم در کنارت جان حُسینت باز هم مهـمان ما باش پیشِ علی در شهر سنگربان ما باش کمتر بخوان روضه حسینِ بیکفن را نگذاشتی بردارم از سـینه حـسن را ما گِرد تو گریان و دلـشادنـد جمعی جمعی دو رو و در پِیِ بادند جمعی جمعی منافق رأیِ مردم جمع کردند در خانه هیزم روی هیزم جمع کردند بابا وصیت کن به منزلهای این شهر بعد تو ای وای از ارازلهای این شهر بابا وصیت کـن سـفـارش کن بـرایم از کوچههای تنگ خواهش کن برایم خیلی سفارش کُن به در بر چوب، مسمار بابا سفارش کن مرا بر سنگِ دیوار تا مـادری در پیـش طفـلانش نیافـتد آتش به جـانِ بیتالاحـزانش نیـافـتد از خـانه تا مسجـد نگـردانـنـد ما را بـابـا وصیت کـن نـسـوزانـنـد ما را |